شهيد رضا شمس ابادي - شاه ستيزي قهرمان 

     نام : رضا

     { نام خانوادگى : شمس‏آبادى

     { فرزند : على ‏اكبر

     { تاريخ شهادت : 21/1/1344

     { محلّ شهادت : كاخ مرمر ـ تهران

     { نوع عضويّت و شغل : سرباز گارد (ارتش) ـ كشاورزى

     {محلّ دفن: نامعلوم (احتمالاًدر قبرستان ‏قديمى‏مسگرآباد تهران)

 


تولّد شهيد رضا شمس‏آبادى

     در تاريخ 9/2/1319 هجرى شمسى در يك شب بهارى در اتاقى محقّر و فاقد

هرگونه امكانات از جمله برق و خدمات بهداشتى و پزشكى در خانواده‏ اى  مذهبى

در قلعه شمس‏آباد واقع در شمال شهرستان آران و بيدگل فرزندى به دنيا آمد كه او را

رضا نام نهادند . اين كودك كه از بدو تولّد با محروميت و مشكلات ناشى از فقر و

بى‏عدالتى درگير بود با اقدام به ترورشاه در 21/1/1344 ه . ش ، حماسه‏اى

ماندگار در تاريخ انقلاب اسلامى خلق نمود .

     پدرش «على ‏اكبر  شمس‏آبادى بيدگلى» نام داشت كه در قلعه شمس‏آباد به شغل

شريف كشاورزى و دشتبانى[1]مشغول بود . مادرش زنى مذهبى و پاكدامن به‏نام

«سيّده منوّره چاى دوست نوش ‏آبادى» بود كه به شغل نخ‏ريسى سنّتى و كشاورزى

در مزرعه شمس‏آباد اشتغال داشت .

     رضا شمس‏آبادى در خانواده‏ اى  بسيار فقير به دنيا آمد زندگى آن‏ها از طريق

خوشه جمع كنى (كشاورزى) كه داراى درآمد بسيار ناچيزى بود ، سپرى مى‏شد و

چون طبعا چنين درآمد اندكى كفاف امور زندگى آن‏ها را نمى‏كرد و به علّت فشارى

كه رژيم به كشاورزان مى‏آورد به ناچار درحالى‏كه هنوز ده سال بيش‏تر نداشت و

دوران نوجوانى را نگذرانده بود ، مجبور شد به همراه خانواده به كاشان مهاجرت

كند و در آن‏جا به ‏عنوان  كارگر در يك كارگاه بافندگى و پدرش به باربرى در سطح

شهر مشغول به كار شدند .

     مادرش سيّده منوّره در اين زمينه مى‏گويد : در شمس‏آباد كوير ، رعيّت بوديم

بعدش آمديم كاشان ، دهقانى رونقى نداشت ، پدرش در كاشان باربرى مى‏كرد ، اين

بچه هم از اين چفيه‏ها (دستمال‏هاى بزرگ) مى‏بافت و در خانه‏ها مى‏برد و

مى‏فروخت . اگر خانواده‏ اى  پنج تومان اين‏ها را مى‏خريد خوشحال مى‏شد ،

نمى‏دانيد چه كار مى‏كرد ، پدرش يك لنگه پياز جايى مى‏برد و پنج ريال مزدش بود ،

با اين پنج تومان بچه ما زندگى مى‏كرديم .[2]

 

فعاليّت‏هاى شهيد رضا شمس‏آبادى در كاشان

     شهيد شمس‏آبادى در كاشان چند سالى در كارگاه نسّاجى آقا محمود طالب‏زاده

و سپس در كارگاه استاد حسين جوكار به نسّاجى و دستبافى پرداخت . روزها كار

مى‏كرد و شب‏ها به كلاس اكابر مى‏رفت و تا كلاس ششم به تحصيل ادامه داد .

     در زمينه زندگى رضا شمس‏آبادى در كاشان خواهران او مطالبى را به شرح زير

مطرح نموده‏اند : رضا پس از ورود به كاشان ضمن فعاليّت در يك كارگاه شَعربافى

كه متعلّق به آقاى حسين جوكار بود شب‏ها به كسب علم و سواد مشغول گرديد و

توانست دوره ابتدايى را شبانه بگذراند و در اوقات فراغت به آموختن قرآن

مى ‏پرداخت و موفّق گرديد قرآن را ياد بگيرد و با نهج‏البلاغه نيز كاملاً آشنايى

داشت . پس از آن به جلساتى كه در زمينه مسائل سياسى بود ، وارد گرديد و با

اوضاع سياسى ايران نيز تا حدودى آشنا گرديد .

     «رضا كه طعم تلخ استبداد حاكم بر ايران را با تمام وجود چشيده بود به دنبال

گروه‏ها و تشكيلاتى مى‏گشت تا از آن طريق به مبارزه سياسى خود عليه حكومت

دست‏نشانده وقت با كيفيّت و كميّت بيش‏تر و بهترى ادامه دهد . وى در سال

1339 ه . ش به عضويّت حزب مردم ايران كه از احزاب وابسته به جبهه ملّى بود و

در كاشان نيز فعاليّت داشت ، درآمد و چون بيش از احزاب ديگر به مذهب تظاهر

مى‏كرد ، توانسته بود افراد مذهبى از جمله شمس‏آبادى را به خود جلب كند ، امّا

پذيرش سلطنت شاه و فعّاليت در چارچوب قانونى كه نظام سلطنتى را بر ملّت

تحميل نموده بود از طرف حزب مزبور ، نتوانست احساسات ضدّاستبدادى

شمس‏آبادى را ارضا كند . يكى از دوستانش به‏نام حسن شريف ، علّت پيوستن او را

به جبهه ملّى مبارزه با فعّاليت ضدّمذهبى حزب توده در كاشان ذكر مى‏كند ، امّا

هميشه اين نكته را با برادرانش در ميان مى‏گذاشت كه از سر ناچارى به اين گروه

پيوسته و از اين روحيه سازشكارانه و التزام فعّاليت در چارچوب قانون شاهنشاهى

بيزار است ، در عين حال از تحصيل و مطالعه نيز غافل نبود و در مدرسه شبانه به

تحصيل ادامه مى‏داد . به گفته دوستانش آثارى كه بيش‏ترين تأثير را بر او گذاشته و

هميشه به آن‏ها استناد مى‏كرد ، نهج‏البلاغه و كتاب الجزاير و مردان مجاهد بود . »[3]

    از جمله فعّاليت‏هايى كه شهيد شمس‏آبادى در كاشان داشت ، درگيرى با بعضى

از عناصر وابسته به رژيم پهلوى بودند كه به كاشان مسافرت مى‏كردند در اين

قسمت به دو مورد آن اشاره مى‏گردد :

     «هنگامى كه دكتر على امينى نخست‏وزير وقت شاه در سال 1340 شمسى به

همراه محمّد درخشش وزير فرهنگ وقت به كاشان رفتند ، او شيشه اسيدى را كه

قبلاً آماده كرده بود به هنگام استقبال مردم از نامبردگان در سراى شاهى به‏سوى

آن‏ها پرتاب مى‏كند كه به اتومبيل آن‏ها اصابت مى‏كند ولى محتويات شيشه قدرت

كافى جهت انهدام يا ايجاد خسارات زياد به اتومبيل يا سرنشينان آن را نداشت.

     هم‏چنين هنگامى كه يكى از چاقوكشان دربارى به نام شعبان جعفرى مشهور به

شعبان بى‏مخ به كاشان رفته بود به هنگام خروج از باشگاه ورزشى نيرومند به‏وسيله

تخم‏مرغ و سنگ مورد حمله شمس‏آبادى قرار مى‏گيرد كه هرچند توسّط يكى از

مأموران شناسايى مى‏شود و سپس دستگير مى‏گردد ولى او كه در آن موقع جوانى

18 ساله بود خود را به سادگى زده و نسبت به موضوع تجاهل كرده و با زيركى نام

اصلى خود را كتمان مى‏كند و خود را به نام رضا چاى‏دوست معرّفى و از پنجه

بكسى كه به همراه داشته به ‏عنوان  شير سماور ياد مى‏كند . استفاده از نام

چاى‏دوست كه درواقع متعلّق به برادران ناتنى او بوده باعث شد تا بعدها كه وارد

گارد شد ضدّ اطّلاعات و ساواك نتوانند به اصطلاح به سوءسابقه او پى ببرند و وى

به‏راحتى توانست در گارد شاهنشاهى مشغول به كار شود .[4]

    يكى از عواملى كه بر روحيه شهيد شمس‏آبادى تأثير زيادى گذاشته بود وقايع

مربوط به قيام خونين پانزده خرداد بوده است و با توجّه به اين‏كه مردم كاشان و آران

و بيدگل در اين حركت انقلابى نقش مهمّى داشتند كه منجر به برقرارى حكومت

نظامى و دستگيرى تعداد زيادى از مردم بعد از اين وقايع گرديد ، شهيد

شمس‏آبادى هم در اين حركت انقلابى نقش فعّالى داشت .

     «وقايع 15 خرداد 1342 انگيزه‏اى شد كه وى به سربازى برود تا بلكه بتواند

كارى انجام دهد و اگر نتوانست حدّاقل بر توانايى خود در جنگ چريكى بيفزايد ،

خوب به ياد دارم كه دو تا از اعلاميه‏هاى امام خمينى (ره) به دستش رسيده بود و

پس از مطالعه آن‏ها مدام اين جمله را بر زبان مى‏آورد : راه ديگرى براى من مشخّص

شد ؛ اين مرجع است كه مى‏تواند رهبرى و هدايت كند . »[5]

    رضا شمس‏آبادى كه در مسير مبارزات خود ، تجربيات سياسى فراوانى اندوخته

بود به اين نتيجه رسيد كه بايد از طريق مبارزه مسلّحانه ، شاه را كه مظهر همه مفاسد

است از بين ببرد . و در اين راستا ترور حسنعلى منصور نخست‏وزير وقت ايران در

زمان انعقاد قرارداد ننگين كاپيتولاسيون و شخصى كه امام خمينى را در تاريخ

13/8/1343 شمسى به تركيه تبعيد نمود ، او را در ادامه مبارزه با رژيم پهلوى

مصمّم كرد .

     «جريان ديگر ، اعدام انقلابى حسنعلى منصور به واسطه امضاى قرارداد ننگين

كاپيتولاسيون توسّط شهيد محمّد بخارايى و يارانش بوده است . اگرچه او معتقد

بود كه فقط شاه بايد اعدام شود نه مهره‏هاى رژيم ، امّا به‏هرحال انجام اين كار توسّط

انقلابيون مسلمان براى او بسيار روحيه‏بخش بود .[6]

 



ويژگى‏ها و صفات اخلاقى شهيد رضا شمس‏آبادى

     شهيد بزرگوار از ويژگى‏هاى مردان كوير مانند سادگى ، نجابت ، صبر و بردبارى ،

مظلوميّت ، قناعت و صداقت برخوردار بود . او از زندگى تجمّلاتى متنفّر بود .

     «از صفات برجسته او كه زبانزد همه بود : پاكدامنى ، جوانمردى ، بزرگ‏منشى ،

بلندهمّتى ، امانت‏دارى ، علوّ طبع ، دستگيرى از مستمندان و پايبندى به مسائل

دينى بود . از دورانى كه خود را شناخت به نماز ، روزه و عبادت اهميّت مى‏داد . در

اجتماعات مذهبى ، مراسم عزادارى و روضه‏خوانى حضورى فعّال داشت .

     او از شور و نشاط فوق‏العاده‏اى برخوردار بود ، شهامت ، شجاعت و سلحشورى

او همگان را به شگفتى وامى‏داشت . قلبى مهربان و پرنور ، سرى پرشور و روحى

انقلابى داشت . عناصر زورگو ، قلدرمآب و ستم‏پيشه را تحمّل نمى‏كرد . با افراد

پول‏دوست و سرمايه‏دار ، شادخوار و زرمدار هرگز راه نمى‏رفت . ستيز با ستمكاران

و زورمداران را از دوران نوجوانى آغاز كرد » .[7]

    شكراللّه محكمه‏اى دوست ديرينه و هم‏محلّى شهيد شمس‏آبادى در مصاحبه با

نگارنده كتاب نهضت امام خمينى در تابستان سال 1360 درباره ويژگى‏ها و صفات

اخلاقى آن شهيد گفت : « ... سيزده سال داشت كه به محلّ ما آمد . با بچه‏هاى ديگر

خيلى فرق داشت . جوان مؤدّب و متدينى بود . با بچه‏ها براى پياده‏روى به صحرا

مى‏رفت . بچه‏ها مى‏گفتند تا موعد نماز مى‏شود ، به ما مى‏گويد اوّل نمازتان را

بخوانيد بعد به پياده‏روى ادامه دهيد ... »[8]

    در اين زمينه يكى از دوستانش به‏نام آقاى مسلم شمس‏آبادى كه در دوره

سربازى در تهران با يكديگر ارتباط داشتند ، مى‏گويد : من و رضا هر دو در تهران

پس از آن‏كه از پادگان نيروى هوايى و كاخ مرمر ، مرخّصى مى‏گرفتيم در مساجد

تهران در نماز جماعت شركت مى‏كرديم و حتّى به مدت 20 شب در مراسم

عزادارى كه در منزل بخارايى تشكيل مى‏شد ، شركت مى‏كرديم و در آن جلسات

طى صحبت‏هايى كه مطرح شد من و رضا مصمّم شديم كه شاه را در پادگان نيروى

هوايى يا در كاخ مرمر به قتل برسانيم .

 

دوران خدمت سربازى شهيد رضا شمس‏آبادى

     رضا شمس‏آبادى طى سه سال متوالى به دليل كفالت مادرش از سربازى معاف

گرديد ولى بعدا چون تصميم گرفت شاه را به قتل برساند براى رسيدن به هدف

خود ، خودش را معرّفى و به سربازى اعزام مى‏گردد .

     او در مدّت آموزش با زيركى خاصّى كه داشت سعى كرد تا ضمن فراگيرى دقيق

فنون نظامى و رعايت مقرّرات پادگان به عنوان سربازى منظّم و پايبند به مقرّرات

معرفى شود تا بتواند به مراكز حسّاس نظامى جهت گذراندن دوره سربازى وارد

شود .

     در اين زمينه دوست شمس‏آبادى در مدت بيست ماه خدمت سربازى خود در

گارد شاهنشاهى كه چهار ماه آن دوره آزمايشى بود و بقيّه را در خدمت نگهبانى در

رديف‏هاى دوم و سوم گارد انجام وظيفه مى‏كرد ، كمترين ترديد و توهّمى جز آن‏كه

خود را خدمتگزار صدّيق شاه نشان دهد از خود نشان نداده است و در ماه اخير

پيوسته ابراز علاقه مى‏كرده است كه محلّ كشيك و پست نگهبانى او نقطه‏اى معلوم

شود كه آرزوى او در زيارت شاهنشاه ! از نزديك برآورده شود ولى اين ابراز علاقه او

عملى نبوده ، زيرا نگهبان نزديك فقط از بين گردان جاويدان انتخاب مى‏شود كه

بدون ترديد همه جانباز و فداكار و نمونه بارز آن همان دو استوار شجاع شهيد وطن

هستند . »[9]

    شهيد شمس‏آبادى پس از ورود به كاخ مرمر تصميم مى‏گيرد تا نقشه خود را

عملى سازد .

     مادر بزرگوار شهيد در مصاحبه با نگارنده كتاب نهضت امام خمينى در تابستان

سال 1360 مى‏گويد : « ... يك روز آمد عكسى با ما گرفت . گفت : ننه ! اين يادگارى

باشد . گفتم : چرا ننه ؟ گفت : مى ‏خواهم  كارم را انجام دهم . (جريان تا آن پايه براى

مادرش روشن بوده است كه با يك اشاره كه مى ‏خواهم  كارم را انجام دهم ، دريافته

است كه مقصود او چه مى‏باشد . ) گفتم : ننه ! اگر بكشى [تو را]مى‏كشند . گفت :

وقتى كشته شوم براى جدّت كشته خواهم شد . من به جز او را بكشم ، هيچ جور

آرام نمى‏گيرم ... »[10]

    خانم معصومه شمس‏آبادى خواهر ارجمند شهيد شمس‏آبادى در مصاحبه‏اى با

گنجينه انقلاب اسلامى ، شهدا و دفاع مقدّس آران و بيدگل اظهار داشت : «رضا

حدود يك ماه قبل از عيد سال 1344 شمسى كه به ‏عنوان  مرخّصى آمده بود به من

گفت اگر در كاخ مرمر اتّفاقى يا تيراندازى صورت گرفت ، يا شاه كشته شده يا من به

شهادت خواهم رسيد و ايشان با عنوان كردن اين جمله نشان داد كه مصمّم بوده تا

شاه را به قتل برساند » .

 

حماسه شهيد رضا شمس‏آبادى در كاخ مرمر

     رضا شمس‏آبادى براى مدّتى رفت و آمدهاى شاه را كنترل كرد و زير نظر گرفت .

او به دست آورد كه نامبرده هر روز سر ساعت 9 صبح با ماشين از  كاخ به دفتر

مخصوص مى‏رود و در برابر دفتر براى دريافت گزارش روزانه ، چند لحظه‏اى ايست

دارد و او مى‏تواند از اين فرصت بهره بگيرد ، با سرعت خود را به او برساند و

به‏سوى او آتش كند . شهيد شمس‏آبادى روز 21 فروردين 44 را براى اجراى اين

نقشه درنظر گرفت و در راه انجام آن عزم خود را جزم كرد .[11]

    در كتاب تاريخ سياسى معاصر ايران تحت عنوان «حادثه 21 فروردين كاخ مرمر»

چنين آورده شده است :

     «ساعت نه صبح روز 21 فروردين 44 در كاخ مرمر حادثه‏اى روى داد . رضا

شمس‏آبادى سرباز وظيفه كه با نقشه قبلى در محلّ توقّف اتومبيل شاه مستقر شده

بود هنگامى كه اتومبيل در مقابل سرسراى كاخ مرمر توقّف كرد ، آماده شد كه

به‏سوى شاه تيراندازى كند . شاه از در مقابل شمس‏آبادى اتومبيل را ترك نكرد و

همين سبب شد كه رضا شمس‏آبادى مجبور به دور زدن اتومبيل شود همين فرصت

كوتاه كافى بود كه شاه خود را به داخل سرسراى كاخ بيندازد و شمس‏آبادى به‏دنبال

شاه وارد سرسرا شد و هنگامى كه به‏سوى شاه نشانه رفته بود و تيراندازى مى‏كرد

توسّط دو درجه‏دار گارد مورد اصابت گلوله قرار گرفت .

     رژيم شاه كه تصوّر مى‏كرد با دستگيرى و سركوبى گروه محمّد بخارايى ريشه

اَعمال قهرآميز را براى مدّتى طولانى خشكانيده و مى‏تواند با آسودگى به حيات

خود ادامه دهد ، بار ديگر رگبار مسلسل در كاخ مرمر او را به لرزه انداخت » .[12]«اين

لرزه تا اعماق دل شاه نفوذ كرد و قلب او را لرزانيد و او را بر آن داشت كه درِ دفتر

خود را ببندد و به زير ميز كار خود پناه ببرد . شاه در مصاحبه با خبرنگار فرانسوى

لوموند در اين مورد گفت : احساس من اين بود كه پنجاه نفر تير مى‏انداختند . زيرا

تيراندازى واقعا شديد بود . وقتى در را گشودم ، فقط دو نفر سرباز گارد را مرده

يافتم . »[13]

    در كتاب نهضت امام خمينى درباره جزييّات حماسه كاخ مرمر آمده است : «در

روز ياد شده اوّلاً شاه برخلاف هميشه با تأخير به طرف دفتر آمد و ثانيا از آن‏جا كه

گزارش روزانه را در كاخ گرفته بود ، پس از پياده شدن از اتومبيل بى‏درنگ رهسپار

دفتر شد . اين دو پيشامد نقشه شهيد شمس‏آبادى را نقش بر آب كرد .

     او به محض رسيدن شاه به مقابل دفتر ، پست خود را ترك كرده بود و ديگر راه

بازگشت نداشت ، ناگزير با شتاب هرچه بيش‏تر به راه خود ادامه داده از ميان گاردى

كه راه عبور شاه را كنترل مى‏كردند ، گذشت و به‏سوى او كه درحال وارد شدن به

سرسراى دفتر بود ، آتش گشود .

     استوار بابايى را كه با رگبار مسلسل مى‏خواست مانع حركت او شود ، از پاى

درآورد و خود نيز زير رگبار گلوله‏هاى استوار بابايى به‏شدّت مجروح شد ، به

گونه‏اى كه ديگر ياراى دويدن نداشت ، با اين وجود خود را سينه‏خيز به سرسرا

رسانيد . آن‏گاه كه به كريدور اتاق شاه رسيد ، خشاب او خالى شده بود، ناگزير در

همان لحظه‏اى كه هدف تيراندازى سربازان گارد قرار داشت ، كوشيد كه بار ديگر

خشاب‏گذارى كند ؛ ليكن يكى از سربازان گارد به‏نام لشكرى كه به‏شدّت زخمى

شده بود ، سلاح او را هدف قرار داد و از كار انداخت و رضا درحالى‏كه فرياد مى‏زد :

«من بايد اين جلاّد را بكشم » جان سپرد و شربت شهادت نوشيد .

     در اين حادثه دو تن از گاردى‏ها به نام‏هاى بابايى و لشكرى به هلاكت رسيدند ،

يك باغبان و يك خدمتكار مجروح شدند . برخى از سربازان گارد كه در مسير

شمس‏آبادى قرار داشتند ، پا به فرار گذاشتند كه تحت پيگرد قرار گرفتند و به

زندان‏هاى درازمدّت محكوم شدند » .[14]

 

واكنش دربار پهلوى در برابر حماسه كاخ مرمر

     اقدام شهيد شمس‏آبادى در زمانى صورت گرفت كه دستگاه اطّلاعاتى و امنيّتى

رژيم در آماده‏باش صددرصد براى حفظ جان شاه بود ؛ زيرا از يك سو حدود 80

روز از واقعه ترور حسنعلى منصور نخست‏وزير معدود رژيم شاه مى‏گذشت و از

سوى ديگر همه تبليغات شاه و دربار را در زمينه انقلاب به اصطلاح سفيد و

دستاوردهاى آن و اين‏كه توده مردم به‏خاطر دستاوردهاى انقلاب سفيد از شاه كاملاً

حمايت مى ‏كنند ، از بين برد .

     «رژيم شاه ... در آغاز كوشش فراوانى كرد كه از انعكاس حادثه كاخ مرمر در سطح

ايران و جهان جلوگيرى كند و گمان كرد كه مى‏تواند اين حماسه تاريخى را همراه

حماسه‏آفرين آن : رضا شمس‏آبادى دفن كند ! ليكن يكباره خبردار شد كه جريان به

سرعت نشر پيدا كرده و بر سر زبان‏ها افتاده است و همه‏جا از ترور و سوءقصد به

شاه سخن گفته مى‏شود . از اين‏رو در مقام اغفال و انحراف افكار توده‏ها برآمد و به

روزنامه‏هاى مبتذل ايران ديكته كرد كه : بين چند نفر سرباز در كاخ مرمر نزاعى

درگرفت كه منجر به تيراندازى و كشته شدن چند نفر از سربازان گرديد .

     روز ديگر گزارش دروغ ديگرى را به روزنامه‏ها ديكته كرد كه : هنگامى كه

اعلى‏حضرت همايونى شاهنشاه به دفتر كار خود در كاخ مرمر نزول اجلال

مى‏فرمود ، سرباز وظيفه‏اى ـ  گويا بر اثر جنون آنى ـ  به تيراندازى دست زد و باغبان

كاخ و دو مأمور را به قتل رسانيد و خود نيز كشته شد !



     ليكن على‏رغم اين نيرنگ‏بازى‏ها و دسيسه‏چينى‏ها ديرى نپاييد كه خبر حمله

قهرمانانه يك سرباز به كاخ مرمر مثل توپ صدا كرد و صداى آن به خارج نيز رسيد و

مطبوعات خارجى طى يك سرى مقالات به بررسى اين حادثه و پيش‏بينى اين

واقعيت كه ايران به سرعت به‏سوى يك انقلاب مسلّحانه پيش مى‏رود ، پرداختند .

     شاه دريافت كه ديگر پنهان داشتن اين ماجرا غيرممكن مى‏باشد و صداى آن

همه‏جا پيچيده است ... اين‏جا بود كه بار ديگر ماشين دروغ‏سازى شاه به حركت

درآمد و به تبليغات همه‏جانبه‏اى پرداخت كه : اسرار توطئه كاخ مرمر فاش شد ؛

توطئه‏كنندگان از كمونيست‏هاى افراطى هستند . از توطئه‏كنندگان تعداد زيادى

نشريات كمونيستى به‏دست آمد .

     شاه اين‏بار يقه پرويز نيكخواه و چند تن ديگر از كمونيست‏هاى طرفدار چين را

گرفت تا علاوه بر فريب و اغفال افكار جهان ، در مورد اوضاع انفجارآميزى كه در

ايران جريان دارد با آنان نيز كه يك وقتى در خارج عليه رژيم فعّاليت‏هايى

داشته‏اند ، تصفيه‏حساب كند و ضمنا به مردم مسلمان ايران هشدار دهد كه

شكرگزار باشند كه شاهنشاه سايه خدا در روز 21 فروردين جان سالم به‏در بردند !

وگرنه ايران به‏دست كمونيست‏هاى افراطى و هواداران چين مى‏افتاد كه خيلى

خطرناك بود ! ... آنچه انكارناپذير است اين‏كه از خود گذشتگى شمس‏آبادى را

نمى‏توان به تحريك پرويز نيكخواه و دار و دسته او دانست . كمونيست‏هايى كه

براى حفظ جان خود روى پاى شاه مى‏افتند و عجز و لابه مى ‏كنند ، اشك ذلّت از

ديده فرو مى‏ريزند[15]، نمى‏توانند در چنين كارهايى كه خطرآفرين است ، شركت كنند

و در اراده نيرومند شمس‏آبادى نقش داشته باشند و كيست نداند كه اگر نيكخواه و

دار و دسته او كوچك‏ترين ارتباطى با حادثه كاخ مرمر داشتند از انتقام كينه‏توزانه

شاه هيچ‏گاه جان سالم به‏در نمى‏بردند .

     شاه اگر دريابد كسى نيّت كشتن او را در سر پرورانده است ، به شديدترين نحوى

او را كيفر مى‏كند ، چگونه مى‏شود پرويز نيك‏خواه را كه نقشه كشتن او را تا مرحله

اجرا دنبال كرده و موجب حادثه كاخ مرمر شده است ، زنده بدارد و پست و مقام نيز

به او بدهد .

     اين ايمان راستين شمس‏آبادى به نيروى لايزال الهى بود كه او را بر آن داشت كه

با حركتى دلاورانه ديكتاتور خيره‏سر مغرور را نشانه بگيرد » .[16]

    شهيد رضا شمس‏آبادى در اوج اختناق ستمشاهى ، غيرممكنى را ممكن كرد و

در يك اقدام مستقلّ فردى و مذهبى و برمبناى اعتقاد عميق به اسلام ، قرآن و

مرجعيّت تشيّع حماسه‏اى آفريد كه افتخار دائم مردم مسلمان و انقلابى آران و

بيدگل شد .

     پيكر شهيد رضا شمس‏آبادى در مكانى نامعلوم به خاك سپرده شد تا نشانى از او

باقى نماند امّا او با مرگ سرخش ؛ درخشان‏ترين پرونده مظلوميّت يك ملّت را

گشود و فرياد حق‏خواهى مستضعفين ايران را به گوش جهانيان رساند .

     سنگ يادبود اين شهيد بزرگوار در كنار ديگر شهداى شهر نوش ‏آباد در جوار

امام‏ زاده محمّد بن زيد بن حسن مجتبى  علیه السلام  مورد علاقه و احترام مردم است .

     خداوند روح ظلم‏ستيزانه و عدالت‏جويانه‏اش را با شهداى كربلا محشور

فرمايد ! إن‏شاءاللّه .




 





[1]ـ دشتبان به فردى مى‏گفتند كه شبانه‏روز در مزرعه حضور داشت و در غياب كشاورزان از دشت و محصولات آن‏ها نگهدارى مى‏كرد .

 


[2]ـ ترور شاه ، (تهران : مركز بررسى اسناد تاريخى وزارت اطّلاعات ، 1378) ، صص دوازده و سيزده .

 


[3]ـ همان ، ص سيزده .

 


[4]ـ پيشين ، ص چهارده .

 


[5]ـ ترور شاه ، پيشين ، ص چهارده .

 


[6]ـ ترور شاه ، پيشين ، ص پانزده .

 


[7]ـ سيّدحميد روحانى ، نهضت امام خمينى ، دفتر اوّل ، چاپ پانزدهم ، تهران : مؤسّسه تنظيم و نشر آثار امام

خمينى ، 1381 ، ص 1150 .

 


[8]ـ سيّدحميد روحانى ، همان ، ص 1151 .

 


[9]ـ روزنامه اطّلاعات ، 14/2/1344 ، ص 13 .

 


[10]ـ سيّدحميد روحانى ، پيشين ، ص 1158 .

 


[11]ـ سيّدحميد روحانى ، پيشين ، ص 1154 .

 


[12]ـ سيّد جلال‏الدّين مدنى ، تاريخ سياسى معاصر ايران ، جلد دوم ، قم : دفتر انتشارات اسلامى ، بى‏تا ، صص 137 و 138 .

 


[13]ـ سيّدحميد روحانى ، پيشين ، ص 1145 ، با اندكى تغيير .

 


[14]ـ سيّدحميد روحانى ، پيشين ، ص 1154 .

 


[15]ـ جهت اطّلاع بيش‏تر از حادثه كاخ مرمر و اسناد مربوط به اعترافات و طلب عفوخواهى‏هاى ذلّت‏بار افرادى كه متّهم به طرح‏ريزى حادثه مذكور بوده‏اند به كتاب «ترور شاه» حاوى ماجراى سوءقصد به شاه در كاخ مرمر به روايت اسناد ساواك چاپ مركز بررسى اسناد تاريخى وزارت اطّلاعات مراجعه فرماييد .

 


[16]ـ سيّدحميد روحانى ، پيشين ، صص 1145 ـ 1149 .

 








نوشته از یوسف صائب در مورد شهید رضا شمس آبادی


کویر مرکزی ایران سینه پر رمز و راز تاريخ و زادگاه مردان بزرگی همچون شهید «رضا شمس آبادی » شاه ستیز شجاع از خطه نوش آباد از توابع آران و بیدگل است . ‏آران و بیدگل در شمال استان اصفهان قرار دارد و در دوران هشت سال دفاع مقدس ، شهدای بسیاری به سرزمين مقدس مهدی موعود (عج) تقدیم کرده است . در بیست ویکم فروردین سال 1343شرا ره سلاح مرگبار «شمس آبادی»در سنکستان مرمرین پهلوی رعشه بر اندام طاغوتیان افکند و مرگ سرخ اين سرباز فداکار ملت ، بارديگر پرونده مظلومیت مستضعفين تاريخ را گشود . رضا شمس آبادی در سال 1319 ‏کودکی در روستای شمس آباد ،حومه نوش آباد از توابع شهرستان آران و بیدگل که درآن روزگار بخشی از منطقه کا شان محسوب می شد ، به دنیا آمد که نامش را«رضا»نهادند . وی دوران طفولیت را به سختی سپری کرد و در سال های جوانی به مادرش ، در امر نخ ریسی ، دروچینی و خوشه جمع کنی و در امرار معاش به پدرش کمک می کرد . رضا بعد از مدتی به صورت شبانه مشغول تحصيل شد و خواندن و نوشتن را فراگرفت . شمس آبادی در14سالگی پدر خود را از دست داد و بدین ترتیب مشکلات زندگی او بيش از پیش شد . ماهنا مه«سیمای شهر»)نشریه داخلی شهرداری کاشان ) در شماره23خود در مطلبی با عنوان «شهید رضا شمس آبادی فریادی از کویر »نوشته است : در سال 1339 ‏که دکتر امینی ، عامل امپپریالیسم به کاشان سفر می کند ، رضا تصمیم می گیرد که او را ترور کند ، شمس آبادی پس از کشتار مردم در قیام 15 ‏خرداد سال42و در سن23سالگی به سبب تنگدستی و تهی دستی چهار بار از خدمت سربازی معاف شد ، اما تقدیر چنین بود که صحنه شهادت این انسان وارسته ، هنگام خدمت سربازی و در کاخ ظلم پهلوی ، رقم بخورد . این جوان برومند که اوضاع ایران را نابسامان می دید و سر منشاء مشکلات ایران را محمد رضا پهلوی می دانست ، تصمیم به اعدام انقلابی شاه خائن گرفت . وی کوشید به استخدام گارد جاویدان درآید؛ ولی به علت دو سانت کوتاهی قدش موفق به نفوذ در این گارد نشد، با این حال دست از تلاش بر نداشت و سعی کرد نقشه خود را به شکل دیگری عملی کند . ‏رضا سرانجام به عنوان سرباز لشکر گارد شاهنشاهی به انجام وظیفه مشغول شد و با اعتقاد راسخ به اینکه«فقط مرجعیت شیعه است که می تواند ملت را نجات دهد»در21فروردین سال 43 تصمیم گرفت هنگام ورود شاه به کاخ مرمر،او را به عنوان نماد ظلم2500ساله شاهنشاهی هدف گلوله های آتشین خود قرار دهد . شمس آبادی با این هدف ، پست خود را ترک کرد و در مقابل در ورودی کاخ قرار گرفت ، اما به علت تاخیر چند دقیقه ای شاه ، نقشه و محاسبات او به درستی عملی نشد . در این اثنا ، یکی از محافظین شاه که در پشت یکی از درخت ها مخفی شده بود ، او را مورد هدف قرار داد؛ اما شمس آبادی با استقامت در مقابل اصابت تیرها و کوشش بسیار موفق شد محافظ اول را به هلاکت برساند. رضا این بار با محافظدیگری رو برو شد و پس از جنگ تن به تن وي را نیز به هلاکت رساند. شاه خائن که ترس سراپای وجودش را فرا گرفته بود ، سراسیمه به سوي دفترش گريخت؛اما شمس آبادی او را از محوطه کاخ تا دفترش تعقیب کرد و به سوی او شلیک کرد ؛ با این حال ، شاه مجروح شد ، اما کشته نشد در همین هنگام ، شمس آبادی با بدن خون آلود در مقابل دفتر شاه به شهادت رسید . نویسنده کتاب نهضت امام خمینی (ره) در این باره نوشته است : رضا شمس آبادی قهرمانی که در پشت دیواره های کاخ مرمر به پاسداری گماشته شده بود و با کاخ و دفتر مخصوص فاصله زیادی نداشت،خواست با یک حرکت سریع و متهورانه خود را به دفتر شاه برساند و به زندگی پلید اوپایان دهد ، ولی افسوس که رگبار مسلسل دژخیمان و گماشتگان دفتر مخصوص شاه خائن فرصت عملی ساختن این رسالت مقدس را به او نداد و آن قهرمان عزیز را ناکام به خون پاکش غلطان ساخت . شمس آبادی با وجود آن که بدنش از رگبار مسلسل دشمن سوراخ سوراخ شده بود، با نیروی ایمان ، بدن ناتوان و پاره پاره خود را به حرکت درآورد و سینه خیز به سوی دفتر شاه رفت و فریاد زد : من باید این جلاد را بکشم . اگر چه شاه خائن در جریان این ترور از مهلکه جان سالم به در برد ، ولی او و حامیانش دریافتند که جلاد خون آشام ایران در بین مردم پایگاهی ندارد و آنها رژیمی متزلزل را باکمک عمال خود به زور حفظ کرده اند . متعاقب آن واقعه ، رژیم مستکبر طاغوت اعلام کرد : رضا شمس آبادی از نیرو های حزب توده بوده که با این عمل خواسته است شاه با تدبیرو دلسوز ملت را از میان بردارد! ایادی رژیم پهلوی ، جسد مبارک شهید شمس آبادی را در مکانی نامعلوم به خاک سپردند تا نشانی از او باقی نماند؛اما شمس آبادی با مرگ سرخش ، درخشان ترین پرونده مظلومیت یک ملت را گشود و فریاد حق خواهی مستضعفین کشورش را باشهادت خود به گوش جهانیان رساند. سنگ یادبود این شهید بزرگوار در کنار دیگر شهدای شهر نوش آباد در جوار امامزاده محمد بن زید بن حسن مجتبی (ع) مورد علاقه و احترام مردم قرار دارد . این مهم نیست که شمس آبادی نتوانست وجود نحس و پلید شاهی که به زور و زر و تزویر استکبار ، حکومت می کرد و نماد سال ها خفت و خواری ایران و ایرانی بود را از میان بردارد . و اهمیتی ندارد که شاه چند صباحی بیش زنده ماند و به نکبت خود دامن زد،‏بلکه مهم این است که شیرمردانی چون شمس آبادي درهمه حال به عهد وپیمان خود خدا پاي بند بوده و خود را مامور انجام تكليف مي دانند. امثال شمس آبادی،.بعداز واقعه ی جانگداز خرداد42،در خیابان وخانه ومسجد،باشاه به مبارزه برخاستندوهمچون شمس آبادی مورد هدف رگبارهاي بيرحمانه شاه قرار گرفتند كه داعيه ملت دوستي داشت.مهم آنست كه خون سرخ شمس آباديها به ثمر نشست و انقلاب شكوهمند اسلامي به رهبري امام خميني(ره)به نتيجه رسيد.و مهم این است که امروزه من و تو،خون مقدس شمس آبادي هارا از یادنبریم وبدانيم که چه بودیم وچگونه بدین جا رسيده ايم.مهم این است که خوب درک کنیم و خوب به درک خود عمل کنیم ؛چرا که شهید شمس آبادی و هزاران شهید انقلاب و دفاع مقدس خود مي دانستند كه كشته خواهند شد و خونشان زمين خاكي را سرخ خواهد كرد و نيز اين را مي دانستند كه ملت ايران ،ملتي است كه خوبي ها را فراموش نمي كند . براي ماندگاري خوبي ها جان نثاري مي كند.مهم همين فهم والاي ملت ايران و تعهد به پاسداشت خون شهداست.ياد و خاطره ي همه سربازان پاكباخته اين مرز و بوم پر گهر را گرامي ميداريم و به روان بلندشان درود مي فرستيم...  برگرفته ازوب سایت ستارگان کویر

--------------------------------------------------------------------------------------------

روز بيست‌ويكم فروردين‌ماه سال 1343 تصميم گرفت هنگام ورود «محمدرضا پهلوی» به كاخ مرمر، او را به هلاكت رساند اما به علت تأخير چند دقيقه‌ای شاه، نقشه عملی نشد ...



 

«رضا شمس‌آبادی» در سال 1319 در روستای شمس‌آباد حومه نوش‌آباد از توابع شهرستان آران و بيدگل چشم بر جهان هستی گشود.

كودكی او در هاله‌ای از فقر و تنگدستی سپری شد. همین امر باعث شد از همان کودکی ، رضا پدر را در امر معاش خانواده ياری رساند و در امر نخ‌ريسی، دروچينی و خوشه جمع‌كنی به مادر كمك كرد.

تحصيل را به صورت شبانه آغاز كرد و خواندن و نوشتن را فرا گرفت. در سن 14 سالگی پدر خود را از دست داد و بدين ترتيب مشكلات زندگی او بيش از پيش شد.

در سال 1339 زمانی‌كه دكتر امينی، عامل امپرياليسم به كاشان سفر كرد، رضا قصد داشت با شيشه اسيد او را ترور كند. اما شيشه به اتومبيل دكتر امينی اصابت كرد و نقشه او اجرا نشد.

شمس‌آبادی پس از قيام 15 خرداد به سبب تنگدستی، چهار مرتبه از خدمت سربازی معاف شد. اما تقدير چنين بود كه صحنه شهادت او در كاخ ظلم پهلوی رقم بخورد.

رضا تلاش زيادی كرد تا در گارد جاويدان شاه استخدام شود ولی به علت دو سانت كوتاهی قد، موفق نشد و به عنوان سرباز لشكر گارد شاهنشاهی به انجام وظيفه مشغول شد. او اعتقاد داشت « فقط مرجعيت شيعه است كه می‌تواند ملت را نجات دهد.»

با همه کوششهایی که پس از قتل منصور برای حفظ امنیت مقامات مملکت‏به عمل آمده بود ، روز بيست و يكم فروردين ماه سال 1343 تصميم گرفت هنگام ورود «محمدرضا پهلوی» به كاخ مرمر، او را به هلاكت رساند. او در مقابل در ورودی كاخ قرار گرفت، اما به علت تأخير چند دقيقه‌ای شاه، نقشه عملی نشد.

استوار بابايی كه در پشت يكی از درختان مخفی شده بود، او را مورد هدف قرار داد؛ اما شمس‌آبادی او را به هلاكت رساند. سپس با استوار آيت لشگری روبه‌رو شد. آيت لشگری نيز به سرنوشت بابايی دچار شد.

رض‍‍ا ش‍م‍س‌ ‌آب‍‍اد‌ي‌ ب‍‍ا وج‍ود ‌آن‍ك‍ه‌ ب‍دن‍ش‌ ‌از رگ‍ب‍‍ار م‍س‍ل‍س‍ل‌ دش‍م‍ن‌ س‍ور‌اخ‌ ش‍ده‌ ب‍ود و خ‍ون‌ ‌از رگ‍‍ه‍‍اي‍ش‌ ف‍ور‌ان‌ م‍‍ي‌ ك‍رد ب‍‍ا ن‍ي‍رو‌ي‌ ‌اي‍م‍‍ان‌ ، ب‍دن‌ ن‍‍ات‍و‌ان‌ و پ‍‍اره‌ پ‍‍اره‌ خ‍ود ر‌ا ب‍ه‌ ح‍رك‍ت‌ در م‍‍ي‌ ‌آورد و س‍ي‍ن‍ه‌ خ‍ي‍ز ب‍ه‌ س‍و‌ي‌ دف‍ت‍ر ش‍‍اه‌ م‍‍ي‌ رود و ف‍ري‍‍اد م‍‍ي‌ زن‍د "م‍ن‌ ب‍‍اي‍د ‌اي‍ن‌ ج‍لاد ر‌ا ب‍ك‍ش‍م‌ ".

‌ اما افسوس كه رگبار مسلسل دژخيمان دفتر مخصوص شاه اين قهرمان 24 ساله را خونين پيكر بر زمين انداخت.

اگ‍رچ‍ه‌ ش‍‍اه‌ خ‍‍ائ‍ن‌ در ‌اي‍ن‌ ج‍ري‍‍ان‌ ‌اي‍ن‌ ت‍رور ‌از م‍‍ه‍ل‍ك‍ه‌ ج‍‍ان‌ س‍‍ال‍م‌ ب‍ه‌ در ب‍رد، ول‍‍ي‌ ‌او و ح‍‍ام‍ي‍‍ان‍ش‌ م‍ت‍وج‍ه‌ ش‍دن‍د ك‍ه‌ ج‍لاد خ‍ون‌ ‌آش‍‍ام‌ ‌اي‍ر‌ان‌ در ب‍ي‍ن‌ م‍ردم‌ پ‍‍اي‍گ‍‍ا‌ه‍‍ي‌ ن‍د‌ارد و ‌آن‍‍ه‍‍ا رژي‍م‍‍ي‌ م‍ت‍زل‍زل‌ ر‌ا ب‍‍ا ك‍م‍ك‌ ‌ع‍م‍‍ال‌ خ‍ود ب‍ه‌ زور ن‍گ‍‍اه‌ د‌اش‍ت‍ه‌ ‌ان‍د.

پيكر شهيد رضا شمس‌آبادی در مكانی نامعلوم به خاك سپرده شد تا نشانی از او باقی نماند. اما او با مرگ سرخش درخشان‌ترين پرونده مظلوميت يك ملت را گشود و فرياد حق‌خواهی مستضعفين ايران را به گوش جهانيان رساند

ايادی رژيم بعد از شهادت او اعلام كردند: «رضا شمس‌آبادی از نيروهای حزب توده بوده كه با اين عمل خواسته است شاه با تدبير و دلسوز ملت را از ميان بردارد»

تیر اندازی به شاه ، رهبر انقلاب سفید، دو ماه و بیست روز پس از ترور نخست وزیر، نشانه نارضایتی شدید و ناپایداری رژیم بود. نخست‏سعی شد از علنی شدن حادثه جلوگیری به عمل آید، خبر روزنامه‏های عصر روز 21 فروردین حاکی از «نزاع چند سرباز در کاخ مرمر بود که منجر به تیراندازی و قتل دو سه نفر شده بود!» روز بعد، روزنامه‏ها خبر دادند: «هنگامی که اعلیحضرت عازم دفتر کارشان بوده‏اند، یک سرباز وظیفه به علت جنون آنی به ایشان تیراندازی کرده و در نتیجه باغبان و دو تن از مامورین کاخ کشته شده‏اند..» .

دولت، در مورد حادثه کاخ مرمر، چهارده تن را به اتهام کوشش در انجام سوء قصد به جان شاه بازداشت و محاکمه کرد.هر چند دادستانی ارتش نتوانست ادعای خود را در مورد رابطه بین دستگیر شدگان و رضا شمس آبادی به اثبات برساند، ولی این موضوع روشن شد که متهمین در جلساتی که با هم داشته‏اند، و یکی از آنها در هتل پالاس تهران بوده، شاه و رژیم او را محکوم کرده بودند. میانگین سن دستگیر شدگان 27 سال بود.همگی به خانواده‏های متوسط تعلق داشتند، نیمی از آنها معلم یا دانشجو بودند و بیشترشان از ایدئولوژی مارکسیسم - لنینیسم هوا خواهی می‏کردند.

پرویز نیکخواه، 26 ساله، که ظاهرا رهبر گروه شناخته می‏شد، استاد دانشکده پلی تکنیک تهران بود و در مسائل سیاسی و ایدئولوژیکی تبحر داشت.

نیکخواه پس از مدتی که از دوره زندان او گذشت، با اعتراف به اشتباه در قبول راهی که انتخاب کرده بود، مورد عفو قرار گرفت. سپس در وزارت اطلاعات به عنوان ایدئولوگ به خدمت رژیم در آمد.وی در مصاحبه اختصاصی با جیمز بیل، استاد دانشگاه، و پژوهشگر آمریکایی در اواخر سال 1349 (1970 میلادی) در دفتر کارش، در وزارت اطلاعات گفته است «اگر در ایران یک تحول سیاسی پایدار صورت نگیرد «انفجار» بزرگی روی خواهد داد» .

نیکخواه، پس از پیروزی انقلاب سال 1357 محاکمه و اعدام شد.

گفتنی است سنگ يادبود شهيد بزرگوار رضا شمس آبادی دركنار ديگر شهدای شهر نوش‌آباد آران و بيدگل در جوار امامزاده محمد بن ‌زيد‌ بن‌ حسن‌ مجتبی (ع) مورد علاقه و احترام مردم قرار دارد.   برگرفته ازسایت استان مقدس محمدهلال علیه السلام

---------------------------------------------------------------------------------------------

21 فروردین ماه سالگرد شهادت شهید رضا شمس آبادی عامل ترور نا فرجام شاه است . به همین مناسبت دیشب مراسم یاد بود ی برای آن شهید در مسجد زیارت امامزاده هادی بیدگل برگزار شد و بعد از پایان جلسه مراسمی هم در گلزار شهدای امامزاده هادی انجام گرفت که در آن مراسم به حالت نمادین از سنگ قبر آن شهید پرده برداری صورت گرفت .

 در قسمتی از سنگ چنین نوشته شده بود.

شهید رضا شمس آبادی عامل ترور شاه معدوم

فرزند علی اکبر شمس آبادی از اهالی محله دروازه بیدگل

 ولادت9/2 / 1319 شمس آباد نوش آباد

شهادت : تهران 21/1/1344 تهران – کاخ مر مر

تاريخ : دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 | 8:32 | نویسنده : حسین بیدگلی

برگرفته از وب سایت اقای بیدگلی

------------------------------------------------------------------------------------------

 سفری به سرزمین های شمالی قسمت سوم / نا شنیده هایی از شهید رضا شمس آبادی

 شهید رضا شمس آبادی  فرزند علی اکبرپسر دایی خانم طحان است به گفته ی خانم طحان علی اکبر شمس آبادی اهل بیدگل و خانه آنها در ابتدایی کوچه محله دروازه بیدگل بوده است ( خانه استاد فتح اله ) ، مادر رضا منوره خانم نام  داشته وبچه روستای سن سن بوده است که بعد ازازدواج با علی اکبرساکن شهر کاشان می شود  رضادر نوش آباد به دنیا می آیددرتاریخ 9/2/1319

رضادوچرخه ای داشته است که گاهی برای دیدن تنها عمه اش که مادر طحانی ها ی بیدگل باشدبا آن به بیدگل می آمده است.

رضا شمس آبادی یک برادر نا تنی هم داشته به نام قاسم چایی دوست  ،  قاسمپسری داشته است به نام تقی جالب است بدانید که درزمان ترور شاه در کاخ مرمرتقی پسرقاسم چایی دوست هم  در کاخ خدمت می کرده است و درست درصبح روزی که رضا شمس آبادی  اقدام به ترورشاه می کند قاسم پدر تقی بی خبر ازهمه جا برای دیدن تقی و رضا شمس آبادی به کاخ مرمر مراجعه می کند که ماموران باشنیدن نسبتش با رضا او را دستگیر می کنند و چند روز زیر سخت ترین شکنجه ها میخواهند از او اعتراف بگیرند که آیا با رضا شمس آبادی هم دست بوده یا نه . قاسم شش ماه بعد بر اثر آن شکنجه ها از دنیا میرود.

 

 

به گفته خانم طحان جنازه رضا را در نقطه ای نا معلوم در مسگرا آباد تهران دفن می کنند اوادامه دادمادر رضا  یک بار به مسگر آبادمیرود وسراغ قبر او را ازشخصی که در آن اطراف بوده می گیرد آن شخص می گوید زود ازاین منطقه دور شوید ودیگر سراغ شمس آبادی را از فرد دیگری نگیرید چون امکان داردشما را اذیت کنند .چند ماه قبل عده ای از برو بچه های حزب الهی بیدگل سنگ یاد بودی برای شهید شمس آبادی درگلزار شهدای امامزاده هادی بیدگل نسب نمودند تا یادش زنده بماند.